تبلیغات
نمیدانم چه میخواهم بگویم! - یک مشت آرزو...

قالب وبلاگ

هاست لینوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سایت و قالب وبلاگ

طراحی وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

همین زخم هایی که نشمرده ایم...

 
یک مشت آرزو...

آهی کشید غمزده پیری سپید موی

افکند صبحگاه در آیینه چون نگــــــــاه

در میان موی چون کافور خویـــش دید

یک تار موی سیاه

 

در دیدگان مضطربش اشک حله زد

در خاطرات تیره و تاریک خود دویـد

سی سال پیش در آیینه دیده بـود

یک تار موی سپید

 

درهم شکست چهره ی محنت کشیده اش

دستی به موی خویش فرو برد و گفــت:وای

اشکی به روی آینه افتاد و ناگـــــــــــــــهان

بگریست،های و های

 

دریای خاطرات زمان گذشــــــــــــــــــــته بود

هر قطره اشکی که به روی آیینه می چکید

در کام موج،ضجه ی مـــــــــــــــرگ غریق را

از دور می شنید

 

طوفان رونشست ولی دیدگان پیـــر

می رفت باز در دل دریا به جستــجو

در آب های تیره ی اعماق خفته بود

یک مشت آرزو....






کلمات کلیدی : عاشقانه , فقط عشق , عشق , شعر , داستان , ترانه , بزرگترین وبلاگ عاشقانه , دوستت دارم , عاشقی , دروغ , فقط..عشق , فراموش , تنهایی , خدا , خدارو دوست دارم , پیر , آهی کشید , فریدون مشیری , یک مشت آرزو ,
نویسنده : محمد سجادی تاریخ : چهارشنبه 31 خرداد 1391



آخرین مطالب وب سایت نمیدانم چه میخواهم بگویم!
» کاش
» آینه....با تو ام !!
» بعضی ها....
» زبان گل ها
» یک ملافه سفید
» امروز و دیروز
» کویر




 

.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.